براساس ایدههای کتاب «فراتر از سرسختی»، والدین و معلمها چطور میتوانند بستری بسازند که بچهها در آن بهتر یاد بگیرند و رشد کنند؟
وقتی کودکی درس نمیخواند، تمرکز نمیکند یا تکالیفش را عقب میاندازد، واکنش طبیعی ما معمولاً متوجه خود اوست؛ «باید بیشتر تلاش کنی.»، «حواست را جمع کن.»، «اگر بخواهی، میتوانی.» و یا «کمی منظمتر باش.»
در همۀ این جملهها یک فرض پنهان وجود دارد: مشکل جایی درون کودک است و برای حل آن هم باید چیزی درون او تغییر کند؛ انگیزهاش بیشتر شود، ارادهاش قویتر شود یا مسئولیتپذیرتر باشد.
آنجلا داکورث در کتاب فراتر از سرسختی زاویۀ دیگری را پیشنهاد میکند. او نمیگوید تلاش، پشتکار و مسئولیت فردی اهمیت ندارند. اتفاقاً کتاب قبلیاش، سرسختی، تا حد زیادی درباره همین موضوع بود. اما این بار دوربین را کمی عقبتر میبرد و میپرسد:
این کودک در چه موقعیتی دارد تلاش میکند؟
آدمهایی که دوروبر او هستند چه کسانیاند؟ فضای خانه یا کلاس چه رفتاری را آسانتر میکند؟ چه چیزی مدام حواسش را پرت میکند؟ معلم و والد چه انتظاری از او دارند؟ در جمع دوستانش چه چیزی ارزش محسوب میشود؟ آیا جایی در زندگیاش هست که بتواند تواناییهایش را پیدا و تقویت کند؟
از نگاه داکورث، اگر میخواهیم به فرد دیگری کمک کنیم، یکی از مهمترین کارهایی که از دستمان برمیآید این است که موقعیتی فراهم کنیم که بهترینِ وجود او در آن فرصت ظهور داشته باشد. این همان چیزی است که او “مسئولیت موقعیتی” مینامد.
بیایید سوال بهتری بپرسیم
در فصل «فرزندپروری موقعیتی»، داکورث به توصیهای از فرد راجرز اشاره میکند که تفاوت نگاه موقعیتی را بهخوبی نشان میدهد.
بهجای اینکه بپرسیم: «چرا فرزندم نمیتواند تمرکز کند؟»
میتوانیم بپرسیم: «فرزندم کجا میتواند تمرکز کند؟»
ظاهر این دو سؤال شبیه هم است، اما ما را به دو مسیر کاملاً متفاوت میبرند. سؤال اول دنبال ایرادی در کودک میگردد. سؤال دوم ما را وادار میکند موقعیتهایی را پیدا کنیم که رفتار بهتری در آنها شکل میگیرد. شاید کودکی پشت میز اتاقش ده دقیقه هم تمرکز نکند، اما یک ساعت مشغول ساختن چیزی باشد. شاید در کلاس بهسختی آرام بنشیند، اما در تمرین ورزشی با دقت دستورالعملها را دنبال کند. شاید از کتاب درسی فرار کند، اما درباره موضوع موردعلاقهاش دهها صفحه بخواند.
در چنین شرایطی، سؤال فقط این نیست که چه مشکلی دارد؟. سؤال مهمتر این است که چه چیزی در موقعیت دوم متفاوت است؟ همین تفاوتها میتوانند سرنخهایی برای والد و معلم باشند.
محیط را بخشی از آموزش بدانیم، نه پسزمینۀ آن
یکی از ایدههای اصلی فراتر از سرسختی این است که محیط، پسزمینۀ بیاثر رفتار نیست؛ اشیا، فاصلهها، آدمها و نشانههای اطراف ما میتوانند بعضی رفتارها را آسانتر و بعضی رفتارها را دشوارتر کنند.
این موضوع درباره درس خواندن هم صدق میکند. داکورث به پژوهشی روی حدود بیستهزار دانشآموز دبیرستانی آمریکایی اشاره میکند. دانشآموزانی که بیشتر به نیروی اراده متکی بودند و مثلاً میگفتند «خودم را مجبور میکنم درس بخوانم»، در عمل کمتر درس میخواندند و نمرههای پایینتری داشتند. در مقابل، دانشآموزانی که از راهبردهای موقعیتی استفاده میکردند ــ مثلاً برنامۀ مطالعهشان را مشخص مینوشتند و جایی جلوی چشم میگذاشتند ــ بیشتر درس میخواندند و نمرههای بالاتری کسب میکردند.
برای والد یا معلم، نتیجۀ این نگاه الزاماً توصیههای پیچیدهای نیست. گاهی سؤالهای ساده مفیدترند: آیا چیزی که باید انجام شود واضح است؟ وسایل موردنیاز در دسترساند؟ عوامل حواسپرتی هم در همان فاصله قرار گرفتهاند؟ شروعکردن کار چند مرحله دارد؟ کودک دقیقاً میداند قدم بعدی چیست؟
داکورث در بحث شکلگیری عادتها، موقعیتهای مناسب را موقعیتهایی توصیف میکند که نشانههای روشن دارند، موانع انجام رفتار را کم میکنند و رفتار مطلوب را پاداشدهندهتر میکنند.
پس گاهی کمک به درس خواندن، بیشتر از یک سخنرانی انگیزشی، به بازطراحی همین جزئیات نیاز دارد.
حمایت کردن مساوی با پایینآوردن انتظارها نیست
تغییر موقعیت را نباید با آسانکردن همهچیز اشتباه گرفت. هدف این نیست که کودک هیچ دشواریای را تجربه نکند یا بزرگترها همۀ موانع را از سر راه او بردارند.
یکی از ایدههایی که در کتاب تکرار میشود ترکیب انتظارهای بالا و حمایت کافی است. داکورث در روایت دبی فلپس، مادر مایکل فلپس، نشان میدهد که او نه توانایی پسرش را دستکم میگرفت و نه انتظار داشت مایکل بهتنهایی خودش را با هر محیطی تطبیق دهد. دبی معتقد بود همۀ کودکان شایستۀ انتظارهای بالا و حمایت کافیاند.
این تمایز برای والد و معلم مهم است:
- میتوانیم از دانشآموز انتظار کار جدی داشته باشیم و در عین حال بپرسیم چه حمایتی برای رسیدن به آن استاندارد لازم دارد.
- میتوانیم تکلیف دشوار بدهیم، اما قدم اول را روشن کنیم.
- میتوانیم از او بخواهیم مسئولیت کارش را بپذیرد، اما محیطی نسازیم که مدام حواس او را پرت میکند.
- میتوانیم اشتباه را بپذیریم، بدون اینکه از استاندارد یادگیری پایین بیاییم.
- محیط مناسب، چالش را حذف نمیکند؛ چالش را قابلپیمودن میکند.
بهجای برچسب، دنبال موقعیت مناسب بگردیم
داستان کودکی مایکل فلپس یکی از روشنترین نمونههای این نگاه در کتاب است.
معلمانش بارها از اینکه نمیتوانست سر جایش بنشیند یا تمرکزش را حفظ کند شکایت میکردند. اما مادرش متوجه شده بود که مایکل در موقعیتهای دیگری توانایی بسیار زیادی برای تمرکز دارد.
راهحل او این نبود که وجود مشکل را انکار کند. در عوض، به دنبال تغییرات موقعیتی بود: اجازهدادن به مایکل برای نشستن در انتهای کلاس تا گاهی بتواند بایستد و کمی قدم بزند، جداکردن میزش برای کاهش بعضی مزاحمتها، و دادن مطالبی برای خواندن که به علایقش نزدیکتر بودند.
دبی بعدها استخر را محیطی دید که در آن پسرش میتوانست تمرکز، تداوم و لذت از انجام کار را تجربه کند. برداشت او این بود که مایکل بیش از هر چیز به ساختار نیاز دارد؛ فعالیتی ساختارمند که در آن، با راهنمایی و حمایت، بتواند موفقیت را تجربه کند.
نکتۀ داستان این نیست که برای هر کودک باید یک ورزش پیدا کنیم. مسئله این است که رفتار کودک را معادل ظرفیت او ندانیم. کودکی که در یک موقعیت، خوب عمل نمیکند، الزاماً «کودکی که نمیتواند» نیست. ممکن است هنوز موقعیتی را پیدا نکرده باشیم که بتواند تواناییاش را در آن نشان دهد.
با بزرگشدن بچهها، موقعیت هم بزرگتر میشود
در سالهای اول، خانه بخش بزرگی از دنیای کودک است. به همین دلیل داکورث معتقد است فرزندپروری موقعیتی در این دوره، تا حد زیادی به شکلدادن آگاهانۀ محیط شخصی کودک مربوط میشود.
اما در نوجوانی، اوضاع تغییر میکند. همسالان اهمیت بیشتری پیدا میکنند. نوجوان زمان بیشتری را بیرون از خانه میگذراند و ممکن است حرف دوستان، معلم یا مربی برایش تأثیرگذارتر از حرف والدین باشد. داکورث این تغییر را پایان نقش والدین نمیداند؛ بلکه معتقد است جنس این نقش تغییر میکند. والدین میتوانند بر محیطهایی که نوجوان در آنها با همسالان و راهنماها روبهرو میشود اثر بگذارند.
اینجاست که انتخاب مدرسه، کلاس فوقبرنامه، باشگاه، گروه دوستی و حضور مربیان خوب اهمیت پیدا میکند. بچهها فقط از چیزی که به آنها گفته میشود یاد نمیگیرند. از آدمهایی که کنارشان هستند و فرهنگی که در آن زندگی میکنند هم یاد میگیرند.
معلمها فرهنگ کلاس را میسازند
برای معلمها، قدرت موقعیت فقط به چیدمان میز و صندلی محدود نمیشود. کلاس یک فرهنگ هم دارد؛ مجموعهای از پیامهای آشکار و پنهان درباره اینکه چه چیزی ارزشمند است.
داکورث در کتاب از پژوهشی درباره فرهنگ مدارس میگوید و برای توصیف محیطی با “طرز فکر رشد” به چنین نشانههایی اشاره میکند: دانشآموزان احساس کنند معلمان باور دارند همۀ آنها میتوانند یاد بگیرند، اشتباهکردن تا وقتی از اشتباه یاد میگیریم پذیرفتنی باشد، و تلاش ارزش محسوب شود. در نقطۀ مقابل، بعضی محیطها این پیام را منتقل میکنند که فقط دانشآموزان باهوش مهماند یا بزرگسالان امیدشان را به بعضی دانشآموزان از دست دادهاند.
این پیامها احتمالاً هیچوقت روی دیوار کلاس نوشته نمیشوند. اما دانشآموزان آنها را میفهمند؛ از نوع بازخورد معلم، از اینکه چه کسی بیشتر فرصت پاسخدادن پیدا میکند، از واکنش کلاس به پاسخ اشتباه، از اینکه پیشرفت دیده میشود یا فقط نمرۀ نهایی، از اینکه معلم هنوز از دانشآموز ضعیفتر انتظار یادگیری دارد یا نه. به این معنا، معلم فقط انتقالدهندۀ دانش نیست؛ بخشی از موقعیتی است که رابطۀ دانشآموز با یادگیری را شکل میدهد.
گاهی مؤثرترین کمک، غیرمستقیم است
شاید مهمترین تغییر زاویۀ کتاب برای والدین و معلمها همین باشد: وقتی میخواهیم کودکی بهتر عمل کند، غریزۀ ما این است که مستقیم سراغ خود او برویم: توضیح بدهیم، نصیحت کنیم، تشویق کنیم، تذکر بدهیم یا از او قول بگیریم. بعضی وقتها این کار لازم است. اما همیشه مؤثرترین اهرم نیست.
داکورث استدلال میکند اگر هدفمان کمک به فرد دیگری است، فراهمکردن یک موقعیت مناسب میتواند یکی از مؤثرترین و حتی اخلاقیترین شکلهای کمک باشد. چرا که در این رویکرد قرار نیست کودک را مجبور کنیم شبیه تصویر مطلوب ما شود. تلاش میکنیم شرایطی بسازیم که بتواند ظرفیتهای خودش را بهتر به کار بگیرد.
در نهایت، شاید یکی از مفیدترین سؤالهایی که یک والد یا معلم میتواند هنگام مواجهه با مشکل یادگیری بپرسد این نباشد که: «چطور وادارش کنم بیشتر تلاش کند؟»
بلکه این باشد: «چه چیزی را میتوانم در موقعیت او تغییر دهم تا تلاشکردن، یادگرفتن و ادامهدادن کمی ممکنتر شود؟»
از کجا شروع کنیم؟
برای عملیکردن این نگاه، میتوانیم چهار مورد را بررسی کنیم: فضا؛ چه چیزی در محیط یادگیری کار را آسان یا دشوار میکند؟ همراهان؛ کودک کنار چه کسانی قرار میگیرد و از آنها چه الگویی میگیرد؟ راهنماها؛ آیا بزرگسالی در زندگیاش هست که هم به او ایمان داشته باشد و هم استاندارد بالایی از او بخواهد؟ و فرهنگ؛ آیا خانه و مدرسه این پیام را منتقل میکنند که توانایی قابل پرورش است و اشتباه بخشی از یادگیری است؟ این چهار حوزه، همان بخش مهمی از موقعیت هستند که فراتر از سرسختی از ما میخواهد بالاخره آنها را ببینیم.
برای کسب اطلاعات بیشتر، می توانید کتاب فراتر از سرسختی را بخوانید.

