ویراســت اول کتــاب فرضیه خوشبختی (تــا چــاپ چهــارم،) بــا لحــن محــاورهای بــود. اما پس از بررسی بازخورد مخاطبانمان لحن کتـاب را بـه حالـت معیـار در آوردیـم. ممنونیـم کـه به ما بازخـورد دادیـد و اشـتباهمان را گوشـزد کردیـد. امیدواریـم چـاپ جدیـد لـذت خوانــدن کتــاب را برایتــان دوچنــدان کنــد.
معرفی کتاب فرضیه خوشبختی
اثر دیگری از جاناتان هایت نویسندۀ کتابهای ذهن درستکار و نسل مضطرب
کتاب «فرضیه خوشبختی» نوشته جاناتان هایت، به بررسی حکمتهای باستانی و علم مدرن میپردازد تا رازهای خوشبختی را کشف کند. این کتاب بینشی در مورد چگونگی دستیابی به یک زندگی رضایتبخش از طریق شناخت ذهن و احساسات خودمان ارائه میدهد. این کتاب دربارۀ ۱۰ نظریۀ برتر است. هر فصل تلاشی است برای مزهکردن یک نظریه که تعدادی از تمدنهای دنیا آن را کشف کردهاند. همینطور این کتاب دربارۀ زیر سؤال بردن آن نظریههاست، با چیزهایی که امروزه از تحقیق علمی دستگیرمان شده است. البته درسهایی را هم از آن نظریهها بیرون میکشیم که هنوز هم در زندگیهای امروزی کاربرد دارند.
جاناتان هایت در کتاب فرضی خوشبختی (The Happiness Hypothesis) مفهوم خوشبختی را از دیدگاههای مختلف روانشناسی، فلسفه و خرد باستانی بررسی میکند. هایت در این کتاب تلاش میکند تا بین حکمت قدیمی و تحقیقات علمی جدید در زمینه روانشناسی مثبتگرا ارتباطی ایجاد کند و از آن برای رسیدن به یک زندگی معنادار و خوشبخت کمک بگیرد. در این کتاب مفاهیم مختلفی مثل عشق، کار، معنا، اخلاق و روابط اجتماعی بررسی میشوند. هایت نشان میدهد این مفاهیم چطور بر شادی و رضایت ما از زندگی تأثیر میگذارند.
در کتاب «فرضیه خوشبختی»، جاناتان هایت افکار فیلسوفان معروف باستانی را در پرتو دانش مدرن بررسی میکند و با استفاده از یافتههای علمی به این پرسش پاسخ میدهد: «چه چیزی یک فرد را خوشبخت میکند؟» این کتاب درک بهتری از رفتار اجتماعی انسان به شما ارائه میدهد و به شما کمک میکند تا خوشبختی خود را افزایش دهید.
خلاصه فصل اول کتاب فرضیه خوشبختی
تفکر انسان به تشبیه وابسته است. ما برای اینکه مفاهیم پیچیده را درک کنیم از مفاهیم و تجربیات آشنا استفاده میکنیم. مثلا وقتی میگوییم «زندگی یک سفر است»، این تشبیه به ما کمک میکند تا بهتر بفهمیم که در زندگی باید هدف، برنامه و همسفران مناسب داشته باشیم و از مسیر زندگی لذت ببریم.
هایت در ادامه ذهن را به یک فیل وحشی تشبیه میکند که در ابتدا بینظم و کنترلناپذیر است، اما با تمرین و تلاش میتوان آن کنترل کرد. این تشبیه نشان میدهد که ذهن ما اغلب تمایلات و خواستههای متضادی دارد و گاهی سرکش است، اما با تمرکز و خودآگاهی میتوان آن را هدایت کرد.
برای اینکه روانشناسی و رفتار انسان را بشناسید باید درک کنید که ذهن بخشهای مختلفی دارد که گاهی با هم در تعارض هستند. بخشهای مختلف ذهن مانند اعضای یک کمیته عمل میکنند که گاهی در جهتهای مختلف تلاش میکنند، اما وقتی هماهنگ شوند، به نتایج بهتری میرسند. در این قسمت هایت از تشبیه فیل و سوارکار استفاده میکند. بخشی از ذهن ما که کنترل را در دست دارد مانند سوارکار است اما بخش بزرگتری از ذهن که به تمایلات خود میل دارد مانند فیل است. ذهن ما به چهار طریق تقسیم میشود:
ذهن در برابر بدن
بدن انسان به طور مستقل از ذهن عمل میکند و هر بخش آن میتواند واکنشهای خاص خود را داشته باشد. هایت در این بخش از کتاب فرضیه خوشبختی به روشهایی که بدن احساسات درونی ما را فاش میکند، اشاره میکند. مثلا وقتی میترسیم موهای بدنمان سیخ میشود، قلبمان تندتر میزند و یا قادر به صحبت کردن نیستیم. همچنین سیستم گوارشی ما نیز گاهی به صورت مستقل دچار واکنشهایی میشود که از کنترل ما خارج است. در نتیجه ما کنترل آگاهانهای بر روی بدنمان نداریم.
چپ در برابر راست
مغز انسان به دو نیمکره تقسیم شده است که از طریق “اجسام پاره” با هم ارتباط دارند و فعالیتهای خود را هماهنگ میکنند. هر نیمکره مسئول کنترل و دریافت اطلاعات از سمت مقابل بدن است. نیمکره چپ بیشتر به وظایف زبانی و تحلیلی میپردازد، در حالی که نیمکره راست به پردازش الگوهای فضایی، مانند چهرهها، تخصص دارد. این تقسیمبندی وظایف به عملکرد هماهنگ مغز کمک میکند، هرچند دلیل دقیق این ساختار در مهرهداران ناشناخته است.
جدید در برابر قدیم
مغز انسان در طول زمان تکامل یافته و با رشد بخشهایی مانند قشر پیشانی، تواناییهای جدیدی مانند تفکر، برنامهریزی و تصمیمگیری در انسانها ایجاد شده است. این تکامل به ویژه در پستانداران اجتماعی و پریماتها برجسته است. عقلانیت انسانی به شدت به عاطفۀ پیچیده وابسته است. فقط به این دلیل که مغزهای عاطفی ما به خوبی کار میکنند، عقل ما نیز میتواند کار کند. هایت عقل را به سوارکار و عاطفه را به فیل تشبیه میکند، که نشان میدهد عقلانیت انسانی وابسته به عاطفه است. قشر اوربیتوفروال، بخشی از مغز که در واکنشهای عاطفی نقش دارد، نشان میدهد که احساسات و عقل با هم کار میکنند و بدون عاطفه، رفتار هوشمندانه ممکن نیست.
کنترل شده در برابر خودکار
مغز انسان دو سیستم پردازشی دارد: خودکار و کنترلشده. فرآیندهای خودکار فعالیتهایی هستند که بدون نیاز به تفکر آگاهانه و بهطور ناخودآگاه انجام میشوند مثل نفس کشیدن. فرآیندهای خودکار بهطور موازی کار میکنند و میتوانند چندین وظیفه را همزمان انجام دهند، در حالی که فرآیندهای کنترلشده فقط میتوانند بر یک موضوع در هر زمان تمرکز کنند. این فرآیندهای کنترلشده بیشتر با استفاده از زبان کار میکنند و برای تحلیل مسائل پیچیده یا برنامهریزی نیاز به کلمات دارند.
در کتاب فرضیه خوشبختی هایت اشاره میکند که تکامل زبان انسان باعث شده که بتوانیم به اهداف بلندمدت فکر کنیم و تصمیمگیریهای منطقیتری در مقابل وسوسههای لحظهای داشته باشیم. اما این سیستم کنترلشده، بر خلاف فرآیندهای خودکار، قدرت و توانایی کمی در تأثیرگذاری بر رفتار دارد. اما این سیستم کنترلشده، بر خلاف فرآیندهای خودکار، قدرت و توانایی کمی در تأثیرگذاری بر رفتار دارد.
تشبیه اصلی در این متن، ارتباط بین “فیل” (فرآیندهای خودکار، احساسات و عواطف) و “سوارکار” (تفکر آگاهانه و کنترلشده) است. سوارکار بر فیل سوار است و میتواند به آن کمک کند تا تصمیمات بهتری بگیرد، اما قدرت کاملی بر آن ندارد. بنابراین، بیشتر رفتارهای ما توسط فیل (احساسات و فرآیندهای خودکار) هدایت میشود، نه سوارکار (تفکر منطقی و کنترلشده). این تعامل پیچیده بین فیل و سوارکار منجر به تضادها و در عین حال هوش انسانی میشود. در ادامه جاناتان هایت سه مورد از اتفاقات عجیب روزمره را مثال میزند که رابطۀ بین فیلسوار و فیل را نشان میدهد.
ناکامی در خویشتنداری
فردی که هوش عاطفی بالایی دارد، سوارکار ماهری دارد که میداند چگونه بدون درگیری مستقیم، فیل را منحرف کند و فریب دهد. سیستم کنترلشده نمیتواند به راحتی بر سیستم خودکار غلبه کند. سیستم کنترلشده مانند یک عضله است که به سرعت خسته و فرسوده میشود، در حالی که سیستم خودکار بدون خستگی و بهطور پیوسته عمل میکند. برای کنترل بهتر رفتارها، باید محرکهای محیطی که باعث وسوسهها و رفتارهای ناخودآگاه میشوند، تغییر داده شوند. به این ترتیب، اگر نمیتوان از یک محرک اجتناب کرد، میتوان با تغییر تمرکز آگاهانه بر جنبههای کمتر جذاب آن، تأثیرات وسوسهانگیزش را کاهش داد.
مزاحمتهای فکری
هایت در فرضیه خوشبختی به پدیدهای اشاره میکند که در آن افکار ناخواسته و عجیب بهطور خودکار به ذهن خطور میکنند، مانند تمایل به پریدن از بلندی یا گفتن چیزی نامناسب در جمع. این افکار را دن وگنر، روانشناس اجتماعی، بخشی از پردازش خودکار ذهن میداند. او در تحقیقات خود نشان داده است که وقتی افراد سعی میکنند به موضوعی فکر نکنند آن فکر بهطور معکوس بیشتر به ذهنشان میآید. این پدیده، که “فرآیند ایرونی” کنترل ذهن نامیده میشود، زمانی رخ میدهد که تلاش برای سرکوب یک فکر باعث نظارت ناخودآگاه بر وجود آن میشود و در نتیجه آن فکر بیشتر به ذهن میآید، منجر به وسواس فکری میشود.
برخلاف نظریه فروید که این افکار ناخواسته را نشانهای از تمایلات پنهان میدانست، وگنر معتقد است که آنها نتیجه طبیعی پردازشهای خودکار ذهن هستند و اغلب به دلیل تلاشهای ناموفق برای سرکوب آنها برجسته میشوند. این افکار لزوماً نشانه وجود ناخودآگاهی تاریک یا شیطانی نیستند، بلکه بیشتر حاصل ارتباطات تصادفی و خودکار ذهن هستند که در تلاش برای کنترل، بهطور ناخودآگاه برجستهتر میشوند.
چرا پیروزی در یک بحث سخت است؟
پیروزی در یک بحث سخت است زیرا قضاوتهای افراد بیشتر بر اساس احساسات و شهودات خودکارشان شکل میگیرد، نه استدلالهای منطقی. قضاوتهای اخلاقی شبیه به قضاوتهای زیباییشناختی هستند؛ یعنی اغلب فوری و خودکار شکل میگیرند. وقتی فردی به یک نقاشی نگاه میکند یا درگیر یک موضوع اخلاقی میشود، احساسات او بهطور خودکار فعال میشوند و نظرش شکل میگیرد. دلایل و استدلالهایی که بعداً برای توضیح این قضاوتها ارائه میدهد، در واقع پس از تصمیمگیری اصلی ساخته میشوند و بیشتر توجیهاتی برای احساسات اولیه هستند.
این فرآیند شبیه به همان رفتار فیل و سوارکار است؛ فیل نماد احساسات و شهودهای خودکار است، در حالی که سوارکار دلایل و استدلالها را میسازد. این فیل است که کنترل اصلی را بر تصمیمگیری دارد. ما اغلب از تضاد بین تصمیمهای خود و ناتوانی در تحقق آنها شگفتزده میشویم، زیرا فکر میکنیم که در حال مبارزه با جنبههای ناخودآگاه یا حیوانی خود هستیم. اما حقیقت این است که هر دو جنبۀ احساسات و شهودات و استدلال و آگاهی، بخشهای جداییناپذیر شخصیت ما هستند. ما همزمان هم سوارکار و هم فیل هستیم و هر کدام از این جنبهها نقاط قوت و ضعف خاص خود را دارند.
خلاصه فصل دوم کتاب فرضیه خوشبختی؛ تغییر تصمیم
مهمترین ایده در روانشناسی معاصر در دو نقل قول زیر نهفته است:
مارکوس اورلیوس: جهان سرتاپا تغییر است؛ خود زندگی هم چیزی نیست بهجز آنچه تو گمان میکنی.
بودا: چیزی که امروز هستیم نتیجۀ افکار دیروزمان است و افکار امروزمان هم زندگی فردایمان را میسازد؛ زندگی ما مخلوق ذهنمان است.
وقایع در جهان تنها از طریق تفسیرهای ما بر ما تاثیر میگذارند، بنابراین اگر بتوانیم تفسیرهای خود را کنترل کنیم، میتوانیم دنیای خود را کنترل کنیم. البته تغییر پایدار بهراحتی به دست نمیآید و نیاز به آموزش مداوم دارد. در حالی که بینشهای جدید میتوانند زندگی را تغییر دهند، حفظ این تغییرات مستلزم یادگیری دوباره و تغییر رفتار است.
بنابراین، تغییرهای پایدار نیاز به درگیری مداوم با فرایند یادگیری و آگاهی از خود دارند، نه تنها در لحظات خاص بینش و آگاهی. در نهایت، نویسنده به شناسایی ابزارهایی اشاره میکند که میتوانند در این مسیر به افراد کمک کنند تا نگرشهای منفی را تغییر دهند و فیل خود را دوباره آموزش دهند. این ابزارها علاقهسنج، سوگیری منفی و قرعهکشی قشری مغز هستند.
علاقهسنج
جاناتان هایت در فصل دوم کتاب فرضیه خوشبختی به علاقهسنج که ابزاری برای آموزش به فیل است، اشاره میکند. علاقهسنج بهطور مداوم فعال است و در هر لحظه به ما کمک میکند تا به دو دسته کلی “دوست داشتن” یا “نپسندیدن” تقسیمبندی کنیم. حتی سادهترین موجودات نیز با احساسات خود بهسرعت تصمیم میگیرند، بدون اینکه نیازی به تحلیل منطقی یا استدلال داشته باشند.
ما انسانها نیز از یک دستگاه مشابه بهرهمند هستیم که به ما اجازه میدهد تا بهطور ناخودآگاه واکنشهای مثبت یا منفی نسبت به تجربیات خود نشان دهیم. در آزمایشهای مختلفی نشان داده شده که ارائه کلمات بهصورت ناخودآگاه نشان میدهد که چگونه احساسات قبلی بر ارزیابی ما از کلمات جدید تأثیر میگذارد. اگر کلمهای ناخوشایند (مانند “ترس”) قبل از یک کلمه جدید نمایش داده شود، تأثیر آن میتواند باعث تأخیر در واکنش مثبت ما به کلمه جدید (مانند “باغ”) شود. در این راستا، هایت بر اهمیت واکنشهای اولیه و نحوه شکلگیری برداشتهای ما در قبال تجربیات تأکید میکند.
سوگیری منفی
احساسات منفی معمولاً قویتر و پایدارتر از احساسات مثبت هستند و این ویژگی در جنبههای مختلف زندگی، از جمله روابط زناشویی و تصمیمگیریهای مالی، خود را نشان میدهد. برای مثال، در روابط، برای جبران یک عمل انتقادی، به چندین عمل مثبت نیاز است تا احساسات منفی را توازن دهد.
در ادامه هایت به دو سیستم انگیزشی در مغز اشاره میکند: سیستم نزدیکشدن که احساسات مثبت را تحریک میکند و فرد را به سمت تجربیات خوشایند میکشاند و سیستم عقبنشینی که احساسات منفی را برمیانگیزد و فرد را از تجربیات ناخوشایند دور میکند. این دو سیستم همواره فعالاند و میتوانند بهطور همزمان انگیزههای متضاد ایجاد کنند. احساسات میتوانند تفکر ما را تحت تأثیر قرار دهند و باعث ایجاد فیلترهایی شوند که ما را بهسمت تفسیر منفی از وقایع سوق میدهند.
قرعهکشی قشری مغز
در حالی که هر دو عامل (طبیعت و پرورش) در شکلگیری شخصیت نقش دارند، طبیعت (عوامل ژنتیکی) ممکن است تأثیر بزرگتری از آنچه که معمولاً مردم متوجه میشوند، داشته باشد. هایت در ادامه به پژوهشهای علمی اشاره میکند که نشان میدهد فعالیتهای مغزی در قشر پیشانی راست و چپ با تمایلات عمومی فرد به تجربه احساسات مثبت و منفی مرتبط است. افرادی که فعالیت بیشتری در سمت چپ پیشانی دارند، معمولاً احساس خوشحالی بیشتری دارند و کمتر دچار احساسات منفی مانند ترس و اضطراب میشوند. این یافتهها بر این نکته تاکید دارند که جنبههای ژنتیکی میتوانند بر تجربه عاطفی و روانشناختی افراد تاثیر بگذارند.
ذهن چگونه تغییر میکند؟
در ادامۀ کتاب فرضیه خوشبختی هایت توضیح میدهد که چطور میتوان سبک عاطفی و ذهن خود تشخیص داد و برای آن یک آزمون طراحی کرده است. در ادامه روشهای تغییر ذهن را توضیح میدهد. او معتقد است نمیتوان این کار را با نیروی اراده خالص انجام داد. شما باید کاری کنید که دامنه افکار در دسترس شما را تغییر دهد. برای این کار سه روش وجود دارد. مدیتیشن، درمان شناختی و دارودرمانی.
- مدیتیشن روشی برای کاهش اضطراب و افزایش رضایت است که با ایجاد تغییر در فرآیندهای خودکار تفکر و رام کردن ذهن، به فرد کمک میکند تا به طور قابلتوجهی افکار منفی و ترسها را کاهش دهد.
- درمان شناختی، رویکردی برای حل مشکلات عاطفی است که توسط آران بک توسعه یافته است. این درمان بر شناسایی و به چالش کشیدن افکار تحریفشده در افراد افسرده متمرکز است. با شناسایی این افکار و ایجاد تفکر مثبتتر، بیماران میتوانند چرخه معیوب افکار منفی را بشکنند و احساسات بهتری پیدا کنند.
- دارودرمانی با افزایش سطح سروتونین در بدن، احساسات مثبت و آرامش را تقویت میکنند. ترکیب این روشها—مدیتیشن، درمان شناختی و داروهای ضدافسردگی—میتواند به کاهش عادات منفی ذهنی و بهبود کیفیت زندگی کمک کند.
انسان موجودی اجتماعی و تعاملی
در سومین فصل کتاب فرضیه خوشبختی در مورد تعاملات انسان خواهید خواند. فرااجتماعی بودن و همکاری در جوامع بزرگ و پیچیده، برخلاف رقابت، میتواند به بقا و موفقیت حیوانات و انسانها کمک کند. نوعدوستی و همکاری در بین خویشاوندان بهویژه از طریق احساسات اخلاقی مانند قدردانی و انتقام شکل میگیرد و به تقویت روابط اجتماعی و کاهش هزینههای تقلب کمک میکند. هایت همچنین به اهمیت شایعهپردازی و زبان در شکلگیری جوامع فرااجتماعی اشاره میکند و میگوید که این عناصر برای مدیریت روابط اجتماعی و ایجاد همکاری مؤثر ضروری هستند.
خلاصه فصل چهارم کتاب فرضیه خوشبختی؛ خطاهای دیگران
افراد تمایل دارند تا احساسات درونی خود را بهعنوان واقعیتها توجیه کنند و بیشتر بر روی ظاهرها متمرکز شوند تا حقیقت. شهرت و تصویر اجتماعی برای افراد بسیار مهم است و آنها بهطور ناخودآگاه سعی میکنند تا تصوری مثبت از خود بسازند، حتی اگر واقعیتها به نفع آنها نباشند.
همچنین انسانها رفتای به اسم وکیل درون دارند که در فرآیند قضاوت، تلاش میکند تا حقایق نامناسب را پنهان کرده و دلایل متناسب با احساسات خود بیابد. افراد معمولاً بدون جستجوی واقعی دلایل مخالف، به سمت نظرات خود گرایش پیدا میکنند و این فرآیند میتواند به توهم عینیت و حقیقت منجر شود.
چگونه در بازی اجتماعی پیروز شویم؟
برای پیروزی در تعاملات اجتماعی، افراد باید خود را به بهترین نحو ارائه دهند و به نظر بافضیلت (virtuous ) برسند، حتی اگر واقعاً چنین نباشند. دو بخش در شخصیت انسان وجود دارد: “وکیل” که نماینده خودآگاه و استدلالی است و “فیل” که نماد خودکار و ناآگاه است. این دو با یکدیگر همکاری میکنند تا در زندگی اجتماعی موفق شوند، در حالی که هر دو ممکن است در انکار واقعیتها باشند.
زندگی اجتماعی به نوعی بازی مقایسه اجتماعی است؛ به این معنا که افراد خود را با دیگران مقایسه میکنند و سعی دارند تا اعمال خود را در برابر اعمال دیگران به نفع خود توجیه کنند. هایت در کتاب فرضیه خوشبختی بر این نکته تأکید میکند که درک ما از دیگران معمولاً دقیق است، اما خوددرکهایمان تحریفشدهاند و به این ترتیب احساس میکنیم که بهتر از دیگران هستیم. این سوگیریها بعث ایجاد حس حق طلبی در افراد میشود که ممکن است به اختلافات و تنشهای اجتماعی ختم شود.
به عبارتی اگرچه توهمات مثبت میتوانند برای سلامت روانی مفید باشند، اما میتوانند در عین حال زمینهساز مشکلات اجتماعی نیز باشند.
یافتن راه بزرگ
جهان بهطور عمده از معناهایی که انسانها خلق کردهاند، تشکیل شده است. این واقعیتهای اجتماعی و فرهنگی، اگرچه واقعی هستند، اما با اشیاء فیزیکی متفاوتاند. هایت در ادامه به ایده «سامسارا» در هند اشاره میکند که زندگی را بهعنوان یک بازی توصیف میکند که در آن افراد نقشهای خود را بازی میکنند، در حالی که باید بیتفاوتی را نسبت به نتایج اعمال خود تمرین کنند.
در ادامه نویسنده کتاب فرضیۀ خوشبختی به آموزههای بودا اشاره میکند که از افراد میخواهد تا نه تنها نسبت به بالا و پایینهای زندگی بیتفاوت باشند، بلکه بهطور کامل از بازی کنارهگیری کنند. این کار از طریق مدیتیشن و تمرینهای مشابه انجام میشود که به آرامش و کاهش واکنشهای خودکار کمک میکند. او به درمان شناختی نیز اشاره میکند و تکنیکهایی را معرفی میکند که میتواند به مدیریت خشم و رنجش کمک کند. این تکنیکها شامل شناسایی افکار تحریفشده و ایجاد همدلی با دیگران است.
خلاصه فصل پنجم کتاب فرضیه خوشبختی؛ در جستجوی خوشبختی
هایت در فصل 5 کتاب فرضیه خوشبختی به مفاهیم رواقیگری و بودیسم اشاره دارد و بر این نکته تاکید میکند که تلاش برای تغییر جهان به نحوی که با خواستههای شخصی هماهنگ باشد، همواره ناکام و ناپایدار است. رواقیگری و بودیسم معتقدند که خوشبختی واقعی در درون انسان است و با پذیرش رویدادها همانطور که هستند و کاهش وابستگی به امور خارجی میتوان به آرامش رسید.
این نگرش به زندگی به ما میآموزد که به جای اینکه بخواهیم دنیا مطابق خواستهها و انتظارات ما باشد، بهتر است آن را همانطور که هست بپذیریم. با این نگرش، زندگی آسانتر و بهتر خواهد گذشت، زیرا کمتر درگیر ناکامیها و ناامیدیها میشویم. همانطور که اپیکتتوس و مارکوس آئورلیوس، دو فیلسوف بزرگ رواقی، این ایده را تکرار میکنند که شادی و خوشبختی از درون ناشی میشود و توسط نحوهی تفکر و نگرش ما به زندگی و اتفاقات پیرامونمان تعیین میگردد.
آیا خوشحالی از درون ما ناشی میشود یا از عوامل خارجی؟
در فصل پنجم کتاب فرضیه خوشبختی خواهید خواند که بر اساس آموزههای بودا و اپیکتتوس، خوشحالی واقعی از درون ما سرچشمه میگیرد و تلاش برای تطبیق دادن جهان با خواستههای شخصی نمیتواند به خوشحالی پایدار منجر شود. به جای تمرکز بر به دست آوردن اهداف خارجی، آنها تأکید دارند که باید روی دنیای درونی خود کار کنیم.
تحقیقات جدید نیز نشان دادهاند که بسیاری از عوامل محیطی و جمعیتی، تأثیر بسیار کمی بر خوشحالی دارند. به عنوان مثال، ازدواج خوب میتواند با خوشحالی مرتبط باشد، اما خوشحالی موجب ازدواج موفقتر هم میشود. همچنین عواملی مانند ثروت، جنسیت، و سن تأثیرات کمتری نسبت به آنچه تصور میشود دارند.
فرضیهای که مطرح میشود به این نتیجه اشاره دارد که علاوه بر عوامل ژنتیکی، شرایط زندگی و فعالیتهای داوطلبانه میتوانند بر خوشحالی تاثیر گذار باشند. شرایط زندگی شامل مواردی است که تغییر آنها سخت یا غیرممکن است، مانند نژاد یا سن، اما فعالیتهای داوطلبانه مثل مدیتیشن، ورزش یا یادگیری مهارتهای جدید، میتوانند تأثیر قابلتوجهی داشته باشند.
در ادامه هایت از فرمول خوشحالیای که توسط برخی روانشناسان ارائه شده نام میبرد. این فرمول نشان میدهد که برخی از عوامل خارجی مانند روابط خوب و کنترل استرسها، میتوانند خوشحالی را بهبود دهند، اما فعالیتهای داوطلبانه نقش بسیار مهمی در حفظ سطح بالاتری از خوشحالی دارند. اگر دوست دارید بیشتر در مورد این موضوع بدانید پیشنهاد میکنیم مطالعۀ فصل پنجم کتاب فرضیه خوشبختی را از دست ندهید.
رسیدن به غرقگی
مفهوم «غرقگی» یا فلو، که توسط میهای چیکسنتمیهای معرفی شده، به حالتی از درگیری کامل در یک فعالیت اشاره دارد که چالشبرانگیز است اما با مهارتهای فرد هماهنگ است. این حالت در زمانی رخ میدهد که فرد به طور کامل در کار خود غرق میشود و حس زمان و خودآگاهی را از دست میدهد، به گونهای که به راحتی و بدون زحمت پیش میرود. کلیدهای اصلی دستیابی به فلو شامل موارد زیر هستند:
- چالش متناسب با مهارتها: فعالیت باید چالشی باشد که فرد توانایی مقابله با آن را دارد، اما نه آنقدر ساده که بیحوصلگی به وجود آورد و نه آنقدر سخت که به اضطراب منجر شود.
- توجه کامل: توجه فرد باید کاملاً به فعالیت متمرکز شود، به گونهای که هیچ چیزی بیرون از آن نتواند فرد را منحرف کند.
- بازخورد فوری: در هر مرحله از فعالیت، فرد بازخورد فوری دریافت میکند، که به او کمک میکند تا بداند در مسیر درستی حرکت میکند.
نقش عشق و وابستگی در فرضیه خوشبختی
در فصل ششم کتاب فرضیه خوشبختی، جاناتان هایت به سراغ موضوع عشق و وابستگی میرود. او از نظریات دو روانشناس معروف، هری هارلو و جان بالبی میگوید که به به درمان انسانمحور کودکان کمک کردند. نظریه وابستگی بالبی میگوید که کودکان برای امنیت و اکتشاف به والدین خود وابسته هستند و این وابستگی از طریق سیستمهایی شبیه به ترموستات تنظیم میشود. این سیستمها به کودک اجازه میدهند زمانی که احساس امنیت میکند، بازی و اکتشاف کند، اما وقتی امنیت کاهش مییابد، به سمت والدین بازمیگردد.
در روابط عاشقانه، هورمون اوکسیتوسین نقش مهمی در تقویت پیوندهای احساسی ایفا میکند و این وابستگیها در بزرگسالی هم ادامه پیدا میکنند. به این ترتیب، عشق در بزرگسالان از دو سیستم وابستگی و مراقبتی تشکیل میشود که به یکدیگر متصل میمانند و از دوران کودکی نشأت میگیرند.
هایت همچنین تفاوت بین عشق پرشور و عشق همدم را مورد بررسی قرار میدهد. عشق پرشور موقتی و احساسی است، در حالی که عشق همدم به تدریج با گذر زمان رشد میکند و پایداری بیشتری دارد. این نوع عشق، به گفته نویسنده، پایهگذار ازدواجها و روابط طولانیمدت است.
هایت معتقد است ایدئولوژی آزادی فردی بیش از حد ممکن است افراد را از پیوندهای اجتماعیشان جدا کند و منجر به انزوای اجتماعی و مشکلات روانی شود. در نتیجه وابستگیهای انسانی برای سلامت روان و خوشبختی اهمیت زیادی دارد. پیشنهاد میکنیم مطالعۀ این بخش از کتاب فرضیه خوشبختی را از دست ندهید.
فواید بدبختی به روایت کتاب فرضیه خوشبختی
در فصل هفتم کتاب فرضیه خوشبختی، هایت از فرضیه بدبختی میگوید که معتقد است انسانها برای رسیدن به قدرت، تحقق و توسعهی فردی به مواجهه با سختیها، شکستها و حتی تجربیات تروماتیک نیاز دارند. این فرضیه بیان میکند که عبور از دشواریها و چالشها میتواند باعث تقویت مقاومت روانی (Resilience)، افزایش خودآگاهی، و رشد شخصی شود. البته تحقیقات نشان داده که تحقیقات نشان دادهاند که استرس میتواند اثرات مخربی داشته باشد.
فرضیۀ سختی شامل چندین نسخۀ قوی و ضعیف است. نسخهی ضعیف میگوید که سختی میتواند منجر به رشد و بهبود شود، در حالی که نسخهی قوی ادعا میکند که تنها افرادی که با چالشهای بزرگ مواجه شدهاند، میتوانند به بالاترین سطوح رشد و توسعه دست یابند. این دیدگاه دوم نگرانکننده است و میتواند پیامدهای عمیقی بر روی زندگی افراد و ساختارهای اجتماعی داشته باشد.
علیرغم گزارشهای شخصی از تغییرات ناشی از سختی، شواهد کمی از تغییر شخصیت ناشی از این تجربیات وجود دارد. هایت همچنین به نظریههای روانشناسی در مورد شخصیت و اهداف زندگی اشاره میکند و تأکید میکند که سختی ممکن است به افراد کمک کند تا از سرعت بالای زندگی خود بایستند و به سمت اهداف واقعی خود توجه کنند. درک عمیقتری از این روابط میتواند به افراد کمک کند تا با چالشها بهتر مواجه شوند و در مسیر رشد و توسعه خود پیش بروند.
چطور میتوان از سختیها بهره برد؟
افراد در مواجهه با بحران به سه شیوه اصلی با آن مقابله میکنند:
- مقابله فعال: انجام کارهایی برای حل مشکل
- بازنگری: انجام کارهای درونی و درست کردن افکار خود
- مقابله بهوسیله اجتناب: تلاش برای کمرنگ کردن واکنشهای عاطفی خود با انکار یا اجتناب از وقایع
خوشبینها معمولاً از چالشها بهره بیشتری میبرند و به سرعت به حل مشکلات میپردازند، در حالی که بدبینها بیشتر به اجتناب و مدیریت درد متمایل میشوند و این امر باعث بدتر شدن مشکلاتشان میشود. هر فردی میتواند از سختیها بهرهمند شود، اما بدبینها باید بهطور آگاهانه و با اراده به تغییر سبک شناختی و ایجاد شبکههای اجتماعی حمایتی بپردازند. به گفتۀ هایت در کتاب فرضیۀ خوشبختی چهار راه برای بهره بردن از سختیها عبارت است از:
- تغییر سبک شناختی: برای بدبینها، اقداماتی مانند مدیتیشن یا درمان شناختی میتواند کمککننده باشد
- ایجاد شبکههای اجتماعی حمایتی: داشتن روابط عاطفی خوب میتواند به افراد کمک کند تا با تهدیدات و چالشها بهتر مواجه شوند
- ایمان و عمل مذهبی: این موارد میتوانند حس معنا و پشتیبانی اجتماعی را افزایش دهند
- نوشتن درباره تجربیات: نویسنده پیشنهاد میکند که افراد پس از تجربه یک بحران، احساسی که درباره آن دارند و تحلیل دلیل وقوع آن را بنویسند
رشد حکمت و فرضیه فضیلت به روایت کتاب فرضیه خوشبختی
در فصل هشتم کتاب فرضیه خوشبختی میخوانیم دو مفهوم رشد حکمت و فرضیه فضیلت نشان میدهد که تجربه و تمرین به عنوان عوامل کلیدی در شکلگیری شخصیت و ایجاد خوشحالی در زندگی انسانها عمل میکنند. مارسل پروست میگوید که حکمت به دست نمیآید، بلکه باید خودمان آن را کشف کنیم. این فرآیند نیازمند سفری درونی است که هیچکس نمیتواند آن را برای ما انجام دهد و هر فرد باید با تجربیات خود به این درک برسد. در این راستا، دانش به دو نوع تقسیم میشود: دانش صریح و دانش ضمنی.
دانش صریح شامل اطلاعاتی است که بهطور آگاهانه میتوانیم به آن اشاره کنیم، در حالی که دانش ضمنی، که برای کسب آن به تعاملات و تجربیات زندگی نیاز داریم، به اهدافی مرتبط است که فرد برای خود ارزش قائل است. به عبارت دیگر، حکمت اغلب از تجارب زندگی و درک عمیقتر ناشی میشود و به همین دلیل، رشد پس از مواجهه با چالشها معمولاً شامل رشد حکمت است.
فرضیه فضیلت نیز بیان میکند که پرورش فضیلتها میتواند به خوشحالی و رضایت در زندگی منجر شود. با این حال، این فرضیه چالشهایی دارد. ممکن است برخی افراد فقط ظاهری از فضیلت را پرورش دهند و در واقع به شخصیت واقعی خود توجهی نکنند. بیشتر فرهنگها بر پرورش فضیلتهایی مانند صداقت، عدالت، شجاعت و نیکوکاری تأکید دارند. این متون قدیمی بهجای تمرکز بر دانش نظری، بر تمرین و عادت تأکید دارند و میگویند که با عمل بهعنوان کلید رشد فضیلتها میتوان به بهبود شخصیت و خوشحالی دست یافت.
در سال 1998، مارتین سلیگمن و کریس پیترسون روانشناسی مثبت را بنیانگذاری کردند و فهرستی از فضیلتها و قوتها ایجاد کردند که شامل شش فضیلت کلی: حکمت، شجاعت، انسانیت، عدالت، میانهروی و برتری است. این فضیلتها به بیست و چهار قوت اصلی شخصیت مرتبط میشوند.
فضیلت به نظر کار سختی میآید، اما با توجه به این که فضیلتها میتوانند با تمرین قوتهای خاص شخصیت به دست آیند و اغلب پاداشهای درونی دارند، این مسیر به یک تجربه مثبت و جذاب تبدیل میشود. بهطور کلی، گفتگو درباره فضیلتها و قوتها نه تنها به درک بهتر از شخصیت انسانی کمک میکند، بلکه زمینه را برای بهبود فردی و اجتماعی فراهم میآورد.
معنای زندگی به روایت کتاب فرضیه خوشبختی
سوال «معنی زندگی چیست؟» به عنوان یک سوال مقدس مطرح میشود. این سوال به وضوح نیاز به روشنسازی دارد و هنگامی که افراد آن را میپرسند، به دنبال درکی عمیقتر از زندگی و اهداف آن هستند. این سوال به دو دسته اصلی تقسیم میشود: یکی از بیرون به زندگی و جهان نگاه میکند و دیگری از درون به تجربه انسانی و معنا میپردازد.
برای داشتن یک زندگی شاد، رضایتبخش و معنادار، به نظر میرسد که لازم است به چند اصل کلیدی توجه کنیم:
- درک خود و جایگاهتان
- تعادل بین جنبههای مختلف زندگی
- توجه به اهمیت روابط
- تنظیم شرایط
- بهرهگیری از علم و حکمت باستانی
روانشناسان و فیلسوفان درباره شرایط لازم برای شکوفایی انسان و احساس خوشبختی تحقیق کردهاند. عشق و کار به عنوان دو عنصر کلیدی در این زمینه شناسایی شدهاند. تحقیقات نشان میدهد که افرادی که کار خود را به عنوان یک دعوت و نه فقط یک شغل میبینند، بیشتر احساس رضایت و معنا میکنند. به عبارت دیگر، ارتباطات و مشارکت در پروژههای بزرگتر به ایجاد خوشبختی کمک میکند.
بنابراین، خوشبختی نه تنها از درون، بلکه از تعاملات اجتماعی و ارتباطات نیز ناشی میشود و این امر نیاز به تغییر دیدگاه در فلسفه مدرن دارد تا بتواند به درک بهتری از زندگی و تجربیات انسانی برسد. شما میتوانید در فصل نهم کتاب فرضیه خوشبختی نسخۀ کامل این مطالب را مطالعه کنید.
چه کسانی باید کتاب فرضیه خوشبختی را بخوانند؟
این کتاب به هر کسی که به دنبال خوشبختی و معنا در زندگیاش است و هر کسی که به روانشناسی و تحقیقات در مورد خوشبختی علاقهمند است، پیشنهاد میشود. کتاب فرضیه خوشبختی با پژوهش و تحلیل عمیق، از حکمتهای باستانی تا روانشناسی مدرن دیدگاههای گوناگونی ارائه میدهد و به خوانندگان درک جامعی از خوشبختی میبخشد.
برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد مطالب مطرح شده در کتاب فرضیه خوشبختی به وبسایتwww.happinesshypothesis.comمراجعه کنید.
فهرست کتاب فرضیه خوشبختی
یادداشت ناشر
مقدمه) خرد بیشازحد
فصل ۱) خود تقسیمشده
فصل ۲) تغییر دادن تصمیم
فصل ۳) رفتار متقابل آمیخته با انتقام
فصل ۴) خطاهای دیگران
فصل ۵) در جستوجوی خوشبختی
فصل ۶) عشق و وابستگی
فصل ۷) فواید بدبختی
فصل ۸) برکت نیکوکاری
فصل ۹) اُلوهیت باخدا یا بیخدا
فصل ۱۰) شادی از تعامل میآید
فصل ۱۱) نتیجهگیری: در تعادل
منابع





سامان بني جمالي –
با درود و احترام فراوان
با احترام به مترجم گرامی خانم فرشیدفر و تشکر بابت ترجمه ی دقیق.
متاسفانه لحن محاوره ای ترجمه، باعث شده است که خوانش برخی جملات دشوار و ارتباط برقرار کردن با آن بعضاً غیر ممکن شود. با توجه به نظراتی که در اپلیکیشن فیدیبو دیدم ، سایر خریداران این کتاب هم، همین مشکل را داشته اند. در صورت امکان و صلاحدید انتشارات و مترجم محترم، برای استقبال بیشتر از کتاب لطفاً برای چاپ های بعدی این مورد را مدنظر قرار دهید.
با سپاس
نشر نوین –
ممنون از کامنت تون.
کتاب بصورت کامل بازنگری شده و علاوه بر رفع اشکال های گزارش شده و ایرادات ترجمه و ویراستاری، لحن کتاب هم به حالت معیار تغییر کرد.
چاپ پنجم و بعد از اون، نسخه جدید هست.
با تشکر از همراهی تون
سحر –
جاناتان هایت یکی از بهترینهاست. این کتاب هم خیلی خوبه مثل بقیه کتاباش👏
نشر نوین –
بله همینطوره
ممنون از اینکه نظرتون رو با ما در میون گذاشتین
پاشایی –
من این کتاب رو خوندم و نثر روونی داره. کتاب دوست داشتنی ای بود.
نشر نوین –
خوشحالیم که کتاب رو دوست داشتین
امیدواریم براتون مفید بوده باشه